یادداشتی از دکتر ارغوان فرزین معتمد
پژوهشگر اقتصادی
جامعه ایران در یک زمان فشرده با اتفاقات متعددی رو در رو شد. این هم از ویژگیهای جامعه ایران است. از 1401 به جنگ اول تحمیلی 1404، در تداوم جنگ،رویدادهای تلخ دیماه (که علل آن نیاز به واکاوی عمیق تر دارد) و در نهایت جنگ تحمیلی اسفند ماه 404 مواجه بوده است. در سیر این وقایع که از ناآرامی های داخلی تا جنگ های بی رحمانه قدرت بزرگ دنیا و یک رژیم مرموز، داستان و روایت هایی شکل گرفته که خود تبدیل به بخشی از این جنگ شده و به واقعیت روانی جامعه امروز هم تبدیل شده است. از اتفاقات دیماه تا آغاز جنگ و اکنون که در یک آتش بس نا معلوم به سر می بریم، به گمانم آنانکه تحت تریبون های خارجی جنگ را خیر می دانند و پایان جنگ را پایان رویاهای جعل شده می دانند، بسیار غافل اند از آنکه این جنگ اهدافی بسیار بزرگتر از انچه تولید کنندگان آن مطرح می کنند را دنبال می کند وآنچه به مردم به عنوان اهداف جنگ عرضه می شود، چیزی جز بسته بندی های رنگارنگ و تبلیغات جهت در برای تحریک مردم به ادامه جنگ تا رسیدن ایشان به هدف اصلیشان نیست.
در این یادداشت بنا دارم علل ریشه ای جنگ که از سوی جنگ افروزان مورد تغافل قرار می گیرد و به شکل ساده انگارانه ای پذیرفته می شود، را مورد واکاوی قرار دهم.
من دو جنگ و حوادث دیماه را در یک نظام اقتصادی تحلیل می کنم که ریشه تاریخی هم دارد. در یک نظام اقتصادی که تولیدکنندگان و مصرف کنندگانی دارد. در نظامی که تعادل تک قطب قدرت در آن از سال 2008 و بحران مالی امریکا با تغییرات بسیار مواجه شد و اقتصادهای نوظهور به ویژه چین و هند با رشد سریعتر به سمت قدرتمند شدن و شکست تک قطبی قدرت پیش رفتند.
آنچه در این نظام قابل مشاهده است حرکت و چرخش آهسته و پیوسته قدرت اقتصادی از غرب به شرق است. شرقی که علاوه بر داشتن مولفه رشد اقتصادی که در کشورهایی چون چین و هند برای حدود سه دهه رشد بالا( متوسط رشد در سه دهه اخیر در چین 8 درصد و در هند 6 درصد) بوده است، مولفه برخورداری از حدود 35 درصد از جمعیت جهان را نیز در خود دارد. به این امر اضافه کنیم رشد اقتصادی سایر اقتصادی های نوظهور را که بیشتر متمرکز در کشورهای آسیایی و شمال آفریقا(منطقه منا) است و منطقه منا که در مجموع حدود 54 درصد جمعیت جهان را در بر می گیرد.
در برابر اقتصاد امریکا در بازه زمانی 2008 به بعد متوسط رشد دو درصد را تجربه کرده و اروپا در این بازه زمانی رشد حول و حوش 1.2 درصد داشته است. در عین حال جمعیت این کشورها حدود 14 درصد جمعیت دنیا را در بر میگیرد.
چرا قدرت اقتصادی و جمعیت اهمیت دارد؟ هر چند جمعیت بیشتر می تواند به معنای هزینه های بیشتر و چالش های بیشتر برای تامین نیازهای جمعیت تلقی شود که می تواند منجر به فقر و بیکاری شود، اما در عین حال در یک نظام الگوی رشد اجتماع محور، مولفه جمعیت مولفه ای بسیار مهم در امر رشد و تحولات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در کشورها است. نیاز، خواست و فشار اجتماعی در کنار مشارکت اجتماعی است که می تواند یک کشور را به سمت قدرتمند شدن و یا ضعیف شدن هدایت کند. و از این منظر فرصتی که کشورهای آسیایی و حتی منطقه منا در اختیار دارند، منحصر به فرد است. اقتصادهای نوظهوری که بیش از نیمی از جمعیت جهان در آن متمرکز است، و منابعی که در خاورمیانه وجود دارد خود ظرفیتی عظیم برای قدرت اقتصادی – اجتماعی در شرق است.
اما در فرایند چرخش قدرت از غرب به شرق، چه چیز می تواند مانع این چرخش باشد؟ اگر کشورهای قدرتمند غربی که با گسترش دامنه تولید به شرق برای کاهش هزینه های خود با پدیده جهش اقتصادی شرق نیز مواجه شدند، بخواهند از الگوهای جدیدی برای حفظ قدرت و تضعیف قدرت شرق استفاده کنند چه الگویی مناسب است؟ به گمانم الگویی که در این شرایط مناسب است، الگویی است که می خواهم آن را استعمار ترکیبی بنامم که ترکیبی از استعمار نظامی، نوین، اقتصادی، دیجیتال و گذار از ژیوپولیتیک به اکوژیوپلیتیک است و جنگ جدید را با خود به همراه دارد. الگویی که با ابزارهای مختلف با ورود به کشورهای منطقه شرق که خاورمیانه از مهمترین جغرافیا در آن به شمار می رود، می تواند در کنار غلبه بر منابع طبیعی و اقتصادی این منطقه، امکان اتحاد شرق در شکل گیری قدرت های نوظهور را کنترل نماید و فضا را برای جهش رشد و بزرگ تر شدن اقتصاد و تک قطبی قدرت فراهم نماید.
برای بزرگ تر شدن این اقتصاد و حفظ قدرت غرب، خاورمیانه جغرافیای مهمی است. این جغرافیا است که می تواند برگ برنده در گسترش اقتصاد و قدرت غرب باشد که البته تقسیم این قدرت و چگونگی توزیع آن نیز قابل بحث است.( آنچنانکه در تاریخ استعمار برای استعمار افریقا شاهد اتحاد غرب در استعمار و توزیع قدرت در افریقا بوده ایم). از این روست که به باور من گسترش اکوژیوپلتیک به سمت شرق که از گذرگاه خاورمیانه عبور می کند، جز با استعمار پست مدرن که در نهایت مستلزم جنگ است، میسر نمی شده است.
در این نظام، اسراییل مهره مهمی است. صهیونیست ها که از بعد از جنگ جهانی دوم به دنبال استقلال و قدرت بوده اند، در یک نظام شبکه ای، بسیار فراتر از منطقه جغرافیایی اسراییل قدرت اقتصادی خود را گسترش داده اند. شبکه صهیونیست ها نه تنها در کشورهای غربی و به اصطلاح متحدانشان گسترده شده که در کشورهایی که آرزوی سیطره بر آنها دارند نیز گسترش یافته است. جریان نفوذ، جریانی سازمان یافته در بازی کلان قدرت است که به گمان من فراتر از اینکه چه حکومتهایی درکشورهای خاورمیانه بر سر کار باشند، تجزیه و تکه پاره شدن خاورمیانه را مطالبه می کند که بتواند بر آن سیطره راحت تری داشته باشد.
از این رو شعار خاورمیانه جدید نه به دنبال زندگی بهتر برای مردم خاورمیانه که به گمان من به دنبال راهی برای آماده سازی اجتماعی برای سیطره بر خاورمیانه با این وعده است که بر اثر رشد خاورمیانه جدید، مردم نیز از این منافع بهره مند می شوند که تکرار شعار استعمار در تاریخ استعمار است که مرور آن در این مقال نگنجد.
بنابراین نگاه به خاورمیانه و سیطره بر خاورمیانه در یک فرایند افزایش قدرت امریکا در کنار اسراییل معنا می یابد و در این فرایند جنگ معنا پیدا می کند. به عبارتی بزرگترین تولید کنندگان اسلحه، ضمن ایجاد بازار برای اسلحه های خود، و تخریب خاورمیانه، بازار جدید برای سرمایه گذاری و گسترش اقتصاد و قدرت و بازدارندگی چرخش قدرت به سمت شرق را فراهم می آورند.
به عبارتی تولید کنندگان و مصرف کنندگان جنگ خاورمیانه متحدانی هستند که خاورمیانه جدید برای آنها همراه با فضایی برای رشد اقتصادی تحت سیطره ایشان است.برای ساختن خاورمیانه ای که تحت سیطره ابر قدرت امریکا و هم پیمانش اسراییل باشد چاره ای جز جنگ نیست که جنگ تنها راه حل واداشتن کشورهای خارمیانه است. در این میان نقش ایران بی بدیل است و نمی توانند فارغ از حل مساله ایران بر خاورمیانه و حتی شمال افریقا تسلط یابند.ه ویژه ایران مهمترین کوردیور برای شمال-جنوب و شرق-غرب است- به تسلیم است که این تسلیم به معنای مالکیت بر جعرافیای جدیدی است که بازدارنده قدرت گیری بیشتر قدرتهای شرق خواهد بود.پس جنگ در خاورمیانه و ایران به بهانه کمک در راه برای مردم و یا مبارزه با بمب اتم از سوی کشوری که بیش از ۵۰۰۰ بمب اتم دارد، صرفا بازیهای رسانه ای برای بالابردن تقاضا برای جنگ و آماده سازی مردم کشوری است که می بایست تحت استعمار قرار گیرند و در جهت منافع کشور جدید عمل کرده و مشتری این تولید کننده جنگ باشند.
از نگاه من مهمترین انگیزه جنگ و استعمار دستیابی به قدرت اقتصادی است و در ادبیات اقتصاد زمانی که رشد در دامنه ای متوقف می شود، برای جهش مجدد گزینه ای جز بزرگ کردن مقیاس وجود ندارد و این به گمانم هدف اصلی جنگ است که این قدرت اقتصادی است به دنبال خود قدرت سیاسی و اجتماعی را نیز خواهد داشت.خاورمیانه سوخته بازاری مناسب برای سرمایه گذاری است و جنگ بازار خوبی برای فروش اسلحه . از این رو بعید می دانم که امریکا از تخریب های صورت گرفته در کشورهای حاشیه خلیج فارس افسوسی داشته باشد.
این فهم به ما کمک می کند که چگونه تعاملات خود را پس از جنگ و مقاومت سامان دهیم.با اگاهی از جایگاه درست ایران در این آرایش جدید قدرت، می توان خروجی موفقیت آمیز برای آینده ایران از جنگ را رقم زد.
منبع یادداشت : روزنامه اعتماد



دیدگاهی یافت نشد